بنام خداوندگار عشق
اونروز گذشت و من هنوز با صدایی که از درونم باهام حرف می زد درگیر بودم .صدا مي گفت : تو چت شده ؟ دوستش داري ؟ گفتم : نه ، نمي دونم چمه ؟ گفت : اگه دوستش نداري پس واسه چي این مسخره بازي رو در مي آري؟ گفتم : نمي دونم ، شايد دلم براش سوخت آخه حس كردم خيلي ناراحت شد . صدا با خشونت گفت : خوب شد كه شد ، مي خواي چيكار كني؟ اگه باز بياد باهات حرف بزنه جوابش رو مي دي؟ محكم جواب دادم : نه . با سماجت گفت : مطمئني ؟! گفتم : آره آره آره . مي دوني چرا ؟ چون مامانم رو خيلي دوست دارم دلم نمي خواد بخاطر نشكستن دل يه پسري كه نمي شناسمش مامانم رو ناراحت كنم يا با آبروي اونا بازي كنم .صدا ديگه چيزي نگفت ، حس مي كردم قانع شده .
فرداي اون روز توي راه مدرسه از مینا پرسيدم : چرا تو حرف نزدي مگه قرار نبود اگه خواست حرف بزنه تو ردش كني بره ؟ گفت : آخه نمي شد ، اون مستقيم داشت تو چشماي تو نگاه مي كرد و با تو حرف مي زد ضايع بود اگه من جواب مي دادم . ديدم راست مي گه و با هم خنديديم . بهش گفتم كه مي خوام ديگه از تو كوچه خودمون نريم تا نگام تو چشماش نيفته اونم قبول كرد و ما از اون روز از كوچه بالايي مي رفتيم .
با اين حال تقريباً هر روز مي ديدمش كه با چهره اي گرفته و چشمايي غمگين از كنار ما رد مي شد . نقريباً شناخته بودمش مثل بقيه دوستاش نبود نديده بودم دنبال دختري باشه يا تيكه بندازه و ... ولي زياد ديده بودم كه براي نماز جماعت مي رفت هيئتي كه تو كوچه بالايي مون بود .
یکماهی گذشته بود که یه روز داداشم اومد خونه و گفت امین یه عالمه جوک بلده ، یه دفتر هم داره که جوکهاش رو توی اون می نویسه . بهش گفتم ببین می تونی دفترش رو بگیری بیاری تا ماهم جوک ها رو بخونیم ولی نفهمه ما گفتیما زشته. داداشم قبول کرد و دفتر رو برامون آورد ولی گفت امین گفته به رمز نوشتم نمی تونی بفهمی . دفتر رو گرفتیم و با مینا رفتیم روی پشت بوم و شروع کردیم به دیدن دفترش. لای دفتر یه ورق بود که تا خورده بود بازش که کردم عرق از تمام تنم زد بیرون ... توی اون ورق اسم حدود ۱۰تا دختر بود با شماره تلفنهاشون که شماره ما هم بین اونا بود ولی جلوش نوشته بود مینا...
حس عجیبی توی وجودم فریاد میزد اون مینا رو دوست داره مینا رو ....
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:47  توسط عاشق
|
بنام او
دوشنبه بود 16 مهر ماه ، داشتيم مثل هميشه از مدرسه بر مي گشتيم كه از دور ديدمش و از همون دور فهميدم مثل هميشه نيست ، به خواهرم مینا گفتم : لباس پلو خوريش رو پوشيده . نزديك تر كه رفتيم ديدم يه بلوز و شلوار لي پوشيده كه خيلي هم بهش ميومد . با دوستاش داشتن جلوتر از ما مي رفتن كه ايستاد و بعد از چند لحظه حرف زدن با دوستاش اونا رفتن و اون تنها موند . شروع كرد خيلي آروم جلوي ما رفتن . يه صدايي تو ذهنم مي گفت آروم برو آروم تر نكنه بهش برسين هرچقدر اون آروم مي ره تو آروم تر برو . به مینا اشاره كردم و اونم منظورم رو فهميد . ما هم مثل خودش آروم راه مي رفتيم . توي شيشه ها مغازه هاي سر نبش كه بصورت زاويه دار نصب شده بود مي تونست ما رو ببينه كه پشت سرش و با سرعت خيلي كم داريم مي ريم . احساس مي كردم كه اونم فهميده كه ما عمدا داريم يواش مي ريم كه بهش نرسيم ، حس مي كردم حتي يه كم هم عصباني شده ولي من از اينكار لذت مي بردم نمي دونم چرا ولي از رسيدن بهش مي ترسيدم ، يه چيزي بهم مي گفت نبايد بهش برسي اين الان مي خواد باهات حرف بزنه . به مینا گفتم اگه حرف زد تو جوابشو بده من هيچي نمي گم فقط ردش كن بره . گفت باشه .
دوتا كوچه ديگه رو رد مي كرديم مي رسيديم به كوچه خودمون كه اون ايستاد و چرخيد سمت ما . ناخود آگاه ما سرعت حركتمون كاملاً هماهنگ باهم زياد شد كه سريع از كنارش رد شيم ولي نزديك كه رسيديم آروم گفت : سلام . صداي قشنگي داشت . چشمهاش دوخته شده بودن توي چشمهاي من . اومدم از كنارش رد شم كه اومد جلوي راهمو گرفت و با التماس گفت : خواهش مي كنم يه لحظه.... چون داشت مستقيم تو چشماي من نگاه مي كرد مجبور شدم من جوابشو بدم كه زود تر رد شه و بذاره ما بريم ، آخه توي محل خودمون بوديم و من نمي خواستم الكي برام حرف در بياد . عاشق مامان و بابام بودم و نمي خواستم هيچ جوري باعث ريختن آبروي اونا بشم . بدون اينكه نگاهش كنم گفتم : بفرماييد . انگار يكي ديگه بود كه به جاي من جواب داد بطوريكه از شنيدن كلمه بفرماييد خودم هم جا خوردم . از اين كه بهش اجازه داده بودم حرف بزنه به وضوح خوشحال شد و مثل بچه هايي كه مي خوان با ناز از مامانشون چيزي بخوان سرش رو كج كرد و گفت : آخه اينجا كه مناسب نيست ... با سرش داخل كوچه رو نشون مي داد . فهميدم مي خواد باهاش هم قدم بشيم به سمت داخل كوچه تا حرفش رو بزنه ولي وانمود كردم متوجه منظورش نشدم و منتظر موندم تا ادامه بده . با ترديد گفت : مي شه بريم داخل كوچه ؟ و باز هم با سر كج شده داشت منو نگاه مي كرد . دوباره همون كسي كه دفعه اول جوابش رو داده بود گفت : فكر نمي كنم امكانش باشه . انقدر صدام محكم بود كه بازم از شنیدن جوابی که داده بودم تعجب كردم . احساس كردم يه چيزي تو وجودش شكست انگار صداش رو شنيدم و بعد از اون صداي مهيب شكستن ، صداي آرومش رو شنيدم كه گفت : مرسي . رفت . من داشتم رفتنش رو نگاه مي كردم ، چقدر با چند لحظه پيش فرق كرده بود ؛ اينبار سرش پايين بود و سنگين قدم برمي داشت طوري كه حس مي كردم يه وزنه سنگين به پاهاش وصل كردن .
راه افتاديم به سمت خونه ولي نه از راهي كه هميشه مي رفتيم ، از كوچه بالايي رفتيم داخل كه از ته كوچه وارد بشيم و مجبور نباشم از جلوي اون و خونشون رد بشم .
توي كوچه بالايي حس مي كردم ديگه توان حركت ندارم كنار يكي از پله ها ايستادم زانوهام خود به خود خم شد و من روي پله نشستم ، نمي دونستم چم شده فقط صداي مینا رو مي شنيدم كه مي گفت : منیره چي شده ؟ حالت خوبه ؟ آخه چرا گريه مي كني ؟ . تازه متوجه شدم كه دارم به پهناي صورتم اشك مي ريزم . نمي دونستم چي شده ؟! مني كه اونجوري از پسرها بيزار بودم چي شنيده بودم يا چي ديده بودم كه اونجوري به همم ريخته بود مینا كمكم كرد بلند شم . تقريبا مي شه گفت پاهام پشت سرم كشيده مي شد . به زور قدم بر مي داشتم ، راهي كه بيشتر از چند قدم و چند دقيقه طول نمي كشيد براي من سال ها گذشت تا رسيدم به انتها كوچه ، وقتي خواستيم بريم به سمت پايين دوتا از دوستاشو ديدم كه روبروي خونه ما يعني انتهاي كوچه خودمون ايستاده بودم و با چشمايي منتظر به ما نگاه مي كردند . تو چشماشون پر از سئوال بود شايد يكي از سئوال هاشون كه ازهمه بهتر شنيده مي شد اين بود كه كجا بودين پس؟ چرا انقدر طي كردن اين يه كوچه طول كشيد ؟؟!!!
سرم رو پايين انداخته بودم كه چشماي سرخ شده ام رسوام نكنه
وقتي جلوي در ايستادم و منتظر شدم مینا كليد در بياره و درو باز كنه نگاهم به سمت خونه اونا افتاد ديدمش ، كنار ديوار ايستاده بوده و تكيه داده بود به ديوار ، سرش پايين بود و انگار داشت با پاش روي سنگ فرش پياده رو نقاشي مي كرد ، دوتا ديگه از دوستاش كنارش بودن و احساس مي كردم دارن دلداريش مي دن . خدايا من چه مرگم شده ؟ چرا اينجوري شدم؟ انگار دارن بند بند وجودم رو از هم جدا مي كنن .
وارد پاركينگ شدم و بغضم رو رها كردم . مینا اولين بار بود كه داشت اشك ريختن منو مي ديد . با چشمايي كه از تعجب گرد شده بود منو نگاه مي كرد و سعي مي كرد آرومم كنه . صداي هق هقم توي پاركينگ مي پيچيد و طنين قشنگي داشت ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:33  توسط عاشق
|
بنام خداوندگار عشق
سلام به همه ی دوستای خوبم .
به خاطر تاخیرم از همه عذر می خوام نمی دونم چی شد که بعد از اون انتخابات لعنتی دیگه حسی واسه نوشتن برام نمونده امیدوارم که بازم بنویسم .
فعلاْ خدانگهدار
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:42  توسط عاشق
|
بنام حضرت دوست
۱۴ ساله بودم که خونمون رو عوض کردیم و رفتیم توی یه محله ی دیگه . البته من از این تغییر راضی بودم و تنها ناراحتی من که دختر فوق العاده شیطونی بودم این بود که از یه باغ بزرگ به یه آپارتمان کوچیک اومده بودیم و من فضای شیطنت نداشتم ولی تغییر محل زندگی رو دوست داشتم و هیجان خاصی رو تجربه می کردم .
روزهای سرخوشی من گذشت تا دو سال بعد ...
من به علت اینکه دو سال تحصیلی رو توی یک سال خونده بودم سال چهارم دبیرستانم رو توی ۱۶ سالگی شروع کردم .
کلا دختری بودم که برای پسرا ارزشی قائل نبودم و بخاطر اعتقادات مذهبی که داشتم همیشه از رابطه پسرو دختر فراری بودم اما اون شب...
اون شب شب غريبي بود ، دلم نمي خواست توی خونه بمونم و مي خواستم كه توي كوچه ها قدم بزنم براي همين خريد رو بهونه كردم و رفتم بيرون . وقتي داشتم از كنار دو تا ماشين رد مي شدم يه دفعه يه صداي مهربون از بينشون اومد كه مي گفت : سلام " نگاهم كه بهش افتاد احساس كردم قلبم از تو سينه ام كنده شد و افتاد زمين ، بدون اینکه جوابش رو بدم سریع از اونجا دور شدم و رفتم توی یه مغازه ولي وقتي توي مغازه بودم باز هم صداش رو مي شنيدم که داشت حرف مي زد احساس مي كردم مي خواد بگه من اينجام منتظر تو پس زود بيا بيرون . تمام وجودم مي لرزيد طوري كه مغازه دار فهميد كه حالم خوب نيست ولي بيشتر از اين نمي شد معطل كنم بالاخره از مغازه اومدم بيرون ديدم توی پياده رو ايستاده و داره منو نگاه مي كنه واي كه چه حال خرابي داشتم مي ترسيدم ولي از چي نمي دونم فقط مي خواستم زود از اونجا دور شم اگه مي شد مطمئنم كه مي دوييدم ولي آروم رفتم سمت خونه . تا توي كوچه دنبالم اومد صداي قدمهاش رو مي شنيدم وجودش رو احساس مي كردم خلاصه رفتم توي خونه و در رو پشت سرم بستم ، يه نفس عميق كشيدم تا حالم جا بياد بعد رفتم بالا .
بعد از اون روز چند باري ديدمش ولي انگار نگاهش باهام قهر بود كه جوابش رو نداده بودم ولي قهرش هم شيرين بود آخه توی قهرش هم طاقت نمي آورد و تا نگاهش بهم مي افتاد سعي مي كرد لبخند قشنگش رو جمع كنه تا من اونو نبينم .
تقریبا یک ماهی گذشت....
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:48  توسط عاشق
|
بنام همانكه مرا و تو را آفريد
سلام به شما دوستاي عزيزم
من از امروز مي خوام اينجا بشه دفترچه خاطرات عاشقانه ام و خاطرات يا داستاني رو كه مربوط به سالها پيشه ولي براي من هنوز زنده و تازه است براتون بنويسم اميدوارم همراهيم كنين تا مبادا دلسرد بشم و اين قصه مثل تمام اين سالها توي اعماق قلبم بمونه .
فكر كنم بهتر باشه اول خودمو معرفي كنم
من يه عاشقم يه عاشق كه سالهاي زياديه از عشقش دور افتاده يا شايد بهتر باشه بگم گمش كرده
توي دفتر اين وبلاگ به نام خدا شروع مي كنم و دل نوشته هام رو به شما مي سپارم ....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط عاشق
|